چالش‌های تولید محتوا برای افراد دارای معلولیت (گپی با حامد قاسمی)

چالش های تولید محتوا برای افراد دارای معلولیت گپی با حامد قاسمی

شما می‌تونید این قسمت را در آدرس‌های زیر بشنوید یا در ادامه به متن اون دسترسی داشته باشید:

اهمیت داشتن شغلی مناسب و پایدار با درآمد مکفی، از بُعد اقتصادی و اجتماعی، برای معلولان بیشتر از افراد عادی جامعه است؛ زیرا به تجربه ثابت شده است که تأثیرات سوء بیکاری در بین معلولانی که ضمن امرار معاش ناگزیر از پرداخت هزینه‌هایی بابت درمان و لوازم کمکی‌شان نیز هستند کاملاً مشهود است. از طرفی محدودیت‌های شغلی که با توجه به معلولیت‌های آنان وجود دارد، شانس انتخاب شغل دیگر را کاهش داده و در صورت بیکاری، آنان را به افرادی مصرف‌کننده و منزوی تبدیل می‌کند.

پیرو همین موضوع به سراغ یکی از تولیدکنندگان محتوایی رفتیم که در این بازار سعی دارد با چالش‌ها و سختی‌های پیش روی یک فرد معلول بجنگد. او برای خودش محتوای مرتبط با شبکه‌های اجتماعی تولید و منتشر می‌کند و به کسب‌و‌کارها مشاوره می‌دهد. همچنین با افکار مسموم جامعه می‌جنگد و خسته می‌شود. گوشه‌ای می‌نشیند و خستگی در می‌کند و در کنار این خستگی‌درکردن‌ها چهارتا فحش هم از صفحۀ اینستاگرامش می‌خورد تا کاملاً خستگی‌اش در شود!

می‌شه خودت رو به‌طور مختصر معرفی کنی؟

من حامد قاسمی‌ هستم، سی‌و‌سه سالمه. حدود پنج ساله که در اینستاگرام کار تبلیغات می‌کنم. اولین کار تبلیغاتم رو هم با فوتبالیست‌های پرسپولیس انجام دادم. از اونجا کم‌کم کشیده شدم به ساخت پیج و ادمین (Admin) شدن و یاد‌گرفتن از بقیه و… تا همین الان که خدمت شما هستم.

اوایل کار شاید ادمین صدتا پیج اینستاگرامی بودم. ما چند نفر بودیم که فقط کارهای ادمینی قبول می‌کردیم. مزون پوشاک، کفش، کیف و… هر فروشگاهی می‌اومد پیش ما، ادمینش می‌شدیم. با تجربه و آزمون و خطا تونستم یه سری چیزها رو به‌صورت تجربی یاد بگیرم، و بعد هم از طریق ویدئوها و آموزش‌هایی که تو اینستاگرام و یوتیوب بود. با این‌ها تونستم یه لِوِل [سطح] بیام بالاتر و این لول به لول پنج سال طول کشید. الان می‌تونم برم به یه کسب‌وکار کوچیک مشاوره هم بدم.

من در توییتر، اینستاگرام و تلگرام

ماجرای دستت رو می‌خوای تعریف کنی؟

حول‌وحوش سه سالم بود که دست چپم رو کردم توی چرخ گوشت و دستم از ناحیۀ مچ قطع شد. حالا تو این سی سال دارم کج‌دار‌و‌مریز باهاش می‌گذرونم. از اون لحظه چیزی یادم نمیاد، ولی فکر کنم اگه یادم می‌اومد خیلی عذاب‌آور بود [می‌خندد]، همین‌که یادم نمیاد خداروشکر.

نگاه مردم به فرد دارای معلولیت چجوریه؟ فکر می‌کنی کدوم یکی از موانعی که ازطرف جامعه ایجاد شده بوده، حتی همین الان هم برای تو چالشه؟

بعضی رفتارها رو که از بچه‌ترها می‌دیدم می‌گفتم خب بالاخره بچه‌ است یا نوجوونه و یه شیطنتی توی تیکه‌پرونی داره؛ ولی یه سری چیزها رو از معلم‌ها و آدم‌های بزرگسال می‌دیدم که خیلی بهم برمی‌خورد. مثلاً معلمی داشتم که می‌اومد واسه تحقیرکردن با شلنگ روی این دستم [که از مچ قطع شده] می‌زد و می‌گفت: «تو باید روی این دستت کتک بخوری تا بفهمی؛ تا بقیه آدم شن.»

من اگه چیزی رو بخوام تغییر بدم، همین روندی که تا الان داشتم رو پیش می‌گیرم. اینکه زیر بار حرف جامعه نرم: «دستت رو بپوشون… برو پروتز بذار… برو فلان کار رو بکن…»

من دلم نمی‌خواد پروتز بذارم؛ دلم نمی‌خواد آستین بلند بپوشم؛ دلم می‌خواد آستین کوتاه بپوشم و همین‌جوری راه برم. من اگه بخوام چیزی رو تغییر بدم، دوست دارم اون نگاه مردم رو تغییر بدم که به هر چیزی بد نگاه نکنن. ولی خب نشدنیه انگار، چون عمق فاجعه خیلی بزرگ‌تر از این چیزهاست… از یه آدم‌هایی یه چیزهایی می‌شنوی که اصلاً به سن‌و‌سالشون، به تحصیلاتشون و به نوع بزرگ‌شدنشون نمی‌خوره همچین نگرشی به آدمی که نقص عضو داره داشته باشن.

فکر می‌کنم خودت هم بدت نمیاد تابوشکنی کنی. چون اگه پروتز بذاری یا اگه لباس آستین‌بلند بپوشی جلوی خیلی از هجمه‌ها رو می‌گیری. به‌هر‌حال می‌خوام بگم داری هنجارشکنی می‌کنی. اینم خب سلیقۀ توئه که بگی من نقص عضوم، ولی می‌خوام تیشرت آستین‌کوتاه بپوشم. دیدم تو چندتا پست اینستاگرامت هم نوشته بودی که من اینجوری‌ام، ولی بقیه این رو نمی‌پذیرن. اگه تو یه مقدار بری زیر بار طرز تفکر جامعه احتمالاً زندگی بهتری داری، ولی نمی‌ری. واسه خودت نمی‌ری، یا واسه افراد دیگه‌ای که قراره بعداً مثل تو زندگی کنن؟ چون معلولیت و حادثه همیشه هست دیگه.

من تا دوران راهنمایی فکر می‌کردم همون‌جوری که بقیه می‌گن باید زندگی کنم؛ مثلاً باید به این توجه کنم که از دید جامعه چطور دیده می‌شم. اینکه تو خیابون توسط دیگران چجوری دیده می‌شدم خیلی مهم بود. [از خودم می‌پرسیدم] من باید چجوری دیده بشم؟ مردم چه فکری دربارۀ من می‌کنن؟ تا اون سن تمام تلاشم رو می‌کردم که یه دید مثبتی توی محلمون به من داشته باشن.

از بچگی چون معلول هستم، هیچ‌کس باهام بازی نمی‌کرد. من همیشه روی یه سکوی پله‌مانند می‌نشستم و واسه خودم تو فکر بودم.

ولی بعد از راهنمایی بود که با خودم گفتم چرا باید آستین‌بلند بپوشم؟! من باید آستین‌کوتاه بپوشم. اولین‌باری که آستین کوتاه پوشیدم خیلی بهم حال داد. تا راهنمایی بدم می‌اومد از آستین کوتاه؛ ولی یه بار که پوشیدم و رفتم پارک، خیلی بهم حال داد. اونجا بود که متوجه شدم دیگه یه تیکه آستین ۱۰‌سانتی مزاحمم نیست. از یه چیز منزجرکننده راحت شده بودم.

از اونجا به بعد [به خودم] گفتم چرا من تا الان این کارو نمی‌کردم؟! به خاطر اینکه مردم به من نگن «یه‌دست»؟! تیکه‌هایی که می‌شنیدم اینا بود: «حامد سامورایی»، «حامد سوسیس»، «حامد یه دست»، «نجس» [با خنده]. وقتی می‌رفتم نونوایی و دست به نون می‌زدم، بقیه برنمی‌داشتن؛ مثلاً می‌گفتن: «تو نجِسی، تو نمی‌تونی خودت رو طهارت کنی…» باورت نمی‌شه یه چیزایی من شنیدم تو اون دوران که خیلی سخت بود. خیلی سنگین بود برام.

بعد از راهنمایی دیگه خیلی آزادانه رفتار می‌کردم. خیلی مورد تمسخر قرار می‌گرفتم به خاطر آستینِ کوتاه، ولی می‌گفتم من همینم. یه وقتایی حتی دعوامون می‌شد و من رو با سنگ می‌زدن! شاید باورت نشه.

حامد چه چیزی خیلی دلت رو شکونده؟

من نوزده‌ساله بودم که رفتم یه جایی واسه کار (اون‌موقع با Corel طراحی می‌کردم) و طرحمم قبول شد. یه چیز خیلی خفنی طراحی کرده بودم توی نیم ساعت. بین ۱۰-۲۰ نفر من برنده شدم. بعد که مدیرشون اومد و دست من رو دید، گفت تو چرا نگفتی که دستت قطعه؟ گفتم خب مگه ندیدی من دارم ctrl و alt رو با این یکی دستم می‌گیرم؟ گفت تو نگفتی معلولی… ما آدم سالم می‌خوایم.

اونجا خیلی دلم شکست. گفتم مگه چه فرقی داره؟! هم طرحم رو زودتر زدم هم اون چیزی که شما می‌خواستین رو زدم. ولی خب همون شد که رفتم پول جمع کردم و واسه خودم دفتر طراحی زدم.

تو این مدت به فکر خودکشی هم افتاده بودی؟

صددرصد، خیلی‌وقت‌ها. توی دوران مدرسه خیلی بهش فکر می‌کردم، ولی خب دبیرستان که اومدم فضا خیلی عوض شد، خیلی فضا باز شد و فهمیدم که خیلی چیزها رو می‌تونم بگم، خیلی فحشا رو می‌تونم بدم و من تا اون موقع نمی‌تونستم فحش بدم، می‌گفتم خیلی کار زشتیه، خیلی کار بدیه. ولی توی دبیرستان فهمیدم که می‌تونم داد بزنم، یا خیلی کارا رو بکنم که تا راهنمایی نمی‌کردم و فکر می‌کردم که خیلی بَده واسه من، چون مردم یه فکر دیگه‌ای می‌کنن.

من از یه سنی به بعد فهمیدم که توی ایران، یا همین تهران خودمون، تو جایی که زندگی می‌کنم، تو محلمون، پول حرف اول رو می‌زنه. یعنی اگه یه شغل مناسب داشته باشی و پول تو جیبت باشه، مورد احترامی. من این رو از چهارم ابتدایی فهمیدم.

منظورت اینه که اگه پول تو جیبت باشه دیگه معلولیت دستت نادیده گرفته می‌شه؟

تو بعضی از چیزها می‌اومدن سراغم… من می‌دونستم اگه توی مدرسه یه فعالیتی کنم، دیگه به من تیکه نمی‌اندازن، دیگه منو نمی‌زنن، دیگه منو مسخره نمی‌کنن. مثلاً رفتم چیزایی رو که بچه‌ها دسترسی نداشتن انجام دادم. مثلاً تو دوران تحصیل به دفتر تمام مدیرها و ناظم‌ها دسترسی داشتم. حالا یه سوءاستفادۀ ریزی بودها… مثلاً می‌تونستم غیبتاشون رو واسشون بردارم.

توی راهنمایی و دبیرستان مثلاً من ترقه و VHS و CD جابه‌جا می‌کردم؛ چون کیف من رو هیچ‌وقت نمی‌گشتن. شده بودم «جابجا‌کنِ» بچه‌ها. توی مدرسه تونستم با این تفکر یه ذره واسه خودم احترام بخرم. می‌شه گفت سوءاستفاده کردم، ولی می‌شه هم گفت می‌خواستم تا حدی از این مسئله در برم که منو مسخره نکنن. نمی‌دونم دقیقاً چی بهش می‌گن… ولی یه راه فراری بود واسم.

چه کسی خیلی حمایتت کرده یا بهت جسارت داده که بخوای الان به عنوان حامد ۳۳ساله ازش تشکر کنی؟

برادرم با بی‌اعتنایی یا با کمک‌نکردن به من (که خودم از پس خودم بربیام) خیلی کمکم کرده. یعنی مثلاً یه جاهایی می‌دیدش من دارم کتک می‌خورم، ولی نمی‌اومد جلو [می‌خندد]، می‌گفت باید خودت گلیمت رو از آب بکشی بیرون؛ اگه یه روزی من نبودم چی؟

برادرم خیلی کمک کرد… اون بود که منو برد باشگاه جودو. گفت: «ربطی نداره، توأم می‌تونی بیای ورزش کنی. این نیست که فکر کنی هرچیزی واسه آدمای سالمه، بیا بریم ورزش کن.»

بعد از برادرم، دوستانی بود که پیدا کردم. توی فضای اینستاگرام هم هانتر مشوق‌ترین آدم دوران اینستاگرامی من بود. توی خیلی از جاها و کارها خود هانتر منو هل می‌داد جلو.

چی شد که اومدی سمت اینستاگرام و کسب‌و‌کار؟

بعد از دوران دبیرستانم دیدم که طراحی رو دوست دارم. طراحی با Corel رو خیلی دوست داشتم؛ مثلاً می‌دیدم یه ماشینی میاد تو محلمون و برچسب‌های رنگی بهش می‌زنن واسه پیست، خیلی حال می‌کردم. همونجا شد که رفتم سراغ طراحی‌کردن. طراحی رو با Corel و Photoshop شروع کردم. دوست داشتم برم ۳D Max یاد بگیرم و بشم طراح سه‌بعدی، ولی سخت بود [می‌خندد]. همون Corel و Photoshop رو ادامه دادم. بعد یه مغازه طراحی واسه خودم زدم و کار تبلیغات انجام دادم.

چند سال تو همین کار تبلیغات بودم و به‌واسطۀ یه دوستی دفتر تبلیغات خودم رو بستم و شدم مدیر طراحی یک شرکت هلدینگ که باید بالای سر دوازده تا طراح وایمیستادم و طرح‌هایی که می‌زدن رو می‌گفتم که آیا مورد قبوله یا نه. چند سالی اونجا بودم و بعدش تو همون شرکت با کارهای اینترنتی و تبلیغات اینترنتی آشنا شدم. یکی از بچه‌ها کار طراحی سایت رو می‌کرد، راستش رو بخوای دیدم که خیلی پول خوبی داره توش. یعنی خیلی راحت‌تر و آسون‌تره تا اینکه من بخوام مثلاً پنج ساعت چشم بذارم واسه طراحی بیلبورد، آخر سر هم مدیر بگه اینجاش بَده اونجاش بَده، و دوباره دو روز دیگه بشینم پاش.

دیدم طراحی سایت خیلی خوبه… SMSمارکتینگ خیلی خوبه… خیلی چیزای خوب داره اینترنت… از اونجا بود که یواش یواش اومدم سمت اینترنت. وقتی اینستاگرام اومد، من یه چندتا دوست فوتبالیست پرسپولیسی داشتم و تبلیغات رو با اونا شروع کردم. اولین تبلیغم این‌جوری شد: رفتم یه جا گفتم: «داداش دوست داری بیای تو پیج علیرضا بیرانوند تبلیغ بشی؟ علیرضا بیرانوند رو بیارم اینجا تو رستورانت؟ دیده می‌شی‌ها! تو پیجشم یه دونه واست پست می‌ذارم.» دقیقاً از همین‌جا شروع کردم. هیچی‌هیچی رفتم جلو گفتم می‌خوایم یه تبلیغ بزنیم، انقدر تومن هم به ما بده، ما میایم. اولش هم با تهاتر شروع شد، برای یکی از بازیکن‌ها شش جفت کفش بردم که یه تبلیغ انجام بده. الان شدن میلیونی… زیر ۱۵میلیون قبول نمی‌کنن.

از همون بچگی فهمیدم اگه کار کنی یه جایگاهی تو جامعه داری. حالا نسبت به اون چیزی که به جامعه می‌فروشی یا خدماتی که داری، مردم می‌خوانت. من یه جایی رفتم کار کردم، جایی که حتی منشیاشون می‌گفتن که ما از «دست» این می‌ترسیم (واسه من یه اتاق کوچیک جدا گذاشتن واسه طراحی). من هر سری که می‌ر‌فتم دستشویی، مدیرمون به آبدارچی می‌گفت برو بعد از حامد سرویس بهداشتی رو بشور. می‌اومد چک می‌کرد که اونجا کثیف‌کاری کردم یا نه. مثلاً می‌اومد زوم می‌کرد ببینه من دستامو شُستم یا نشستم. حالا فکر کن این آدم تو محیط فرهنگی بزرگ شده بود… تحصیل‌کردۀ دانشگاه تهران بود… خیلی تعجب‌برانگیز بود که این آدم با این سطح سواد، با این رشته‌ای که درس خونده، با این دانشگاهی که رفته، با این پدرومادری که این رو بزرگ کردن، چرا باید این‌قدر روی همچین چیزی وسواس داشته باشه؟! خب من اگه نتونم از عهدۀ خودم بربیام که اصن نمیام توی جامعه. چرا قایمکی می‌سپری که حامد اگه رفت دستشویی، بعدش چک کن، برو همه‌جا رو قشنگ بشور؟

من با این برچسب‌زدن مخالفم. چرا باید برچسب بزنی رو یه عده؟ رو یه بنده‌خدایی که مثلاً چشمش تو یه سانحه‌ای کور شده و الان چشم مصنوعی داره… یا یه پاش بزرگ‌تر از اون یکی پاشه… چرا باید برچسب بزنیم که وای اینو ببین! خب الان دیدی، چی شد؟! [باخنده] چه ارزش افزوده‌ای واسه اون «دیدن» به وجود اومد؟!

الان که به کسب‌وکارها توی اینستاگرام مشاوره می‌دی، یک نفری یا تیمی؟

توی اینستاگرام به‌صورت تیمی کار می‌کنم. واسه هر پروژه‌ای که میاد اول می‌پرسم کسب‌وکارشون چیه، اگه کسب‌وکارشون تو حیطۀ من باشه و بتونم و زورم برسه خودم با چند نفر از بچه‌هایی که پیدا کردم و تو اینستاگرام باهاشون دوست شدم، می‌افتیم به جون کار.

ولی اگه تو تخصصم نباشه، به بچه‌هایی که تو اینستاگرام بازاریابی محتوایی و کارهای مختلف دارن انجام می‌دن، ارجاع می‌دم. بخیلِ کار نیستم واسه همکار. اگه بتونم انجام می‌دم، اگه نتونم معرفی می‌کنم.

برای یه عده سؤال شده بود که کارکردن با گجت‌های تکنولوژی مثل کیبورد و موبایل و اینا برای تو سخت و نشدنیه یا فقط سرعتش کمتر می‌شه برات؟

توی مجموعه‌ای که کار می‌کردیم من بالاترین سرعت تایپ رو داشتم. یاد گرفته بودم پنج‌انگشتی تایپ کنم.

توی یه سری چیزها آره خیلی کُندم… توی تایپ با گوشی خیلی کندم، توی بازی با گوشی که دو دستی باشه خیلی کندم، ولی تو یه چیزایی هم معمولی‌ام؛ نه اونقدر فرزم نه زیاد کندم. یه گجتی که میاد می‌رم سریع می‌گیرم می‌گم بذار چند هفته یا یه ماه باهاش تمرین کنم تا دستم راه بیفته که اگه رفتم جایی، سوتی ندم. یعنی الان واسه من اون بخشِ کم نیاوردنه‌ست تا زندگی‌کردن تو ایران.

چند نفر تا حالا بهت پیام دادن و گفتن ما معلولیت داریم و تو به ما یه جسارتی دادی؟

ببین من بیشتر رفتم تو دایرکتشون تشویقشون کردم تا اینکه اونا بیان به من چیزی بگن؛ یعنی من هروقت کسی رو دیدم توی اینستاگرام که با یه نقصی داره کاری رو انجام می‌ده به هر شکلی، رفتم گفتم آقا خدایی دمت گرم خیلی بچه باحالی هستی. با زبون خودم رفتم تشویقش کردم. حتی رفتم گفتم توی اینستاگرام اگه کاری از دست من برمیاد بگو، یا اگه جایی گیر کردی اولین نفر به من بگو که کمکت کنم. ولی اونجایی که من بازی رو باختم وقتی بود که چند نفر آدمی که معلول بودن اومدن به من تیکه انداختن.

معلولیت علیه معلولیت شده بوده احتمالاً… اون شخص چه معلولیتی داشته و چی گفته؟

بنده‌خدایی که به من توهین کرد روی صندلی چرخ‌دار بود و یه متن بلندبالایی نوشت که آره شما الان داری توجه جلب می‌کنی. ما معلولان داریم یه کاری می‌کنیم که مردم به ما دید خوبی داشته باشن، ولی شما جامعۀ معلولان رو بردی زیر سؤال.

من دوتا کلیپ داشتم که دستم توش کامل معلوم بود. سر اونا اومد گفت آره تو هی داری دستت رو نشون می‌دی که مردم دلشون بسوزه، با این کار داری واسه خودت ترحم می‌خری. ما اینجا داریم خیلی ساده کار می‌کنیم که مردم به ما با یه دید دیگه نگاه کنن، بعد تو داری دستت رو نشون می‌دی و هی جلو دوربین می‌آری. گفتم من دارم با دستم همون حرکت‌هایی رو می‌کنم که بقیه تو زندگی‌شون با دستِ سالم می‌کنن؛ حالا تو پنج تا انگشت رو نمی‌بینی! [با خنده] یه مُچه که داره این‌ور اون‌ور می‌شه، یه ساعده. طرف چندتا فحش بهم داد و بعد بلاکم کرد. خیلی بهم برخورد. به خودم گفتم من الان دارم واسه کی تلاش می‌کنم واقعاً؟!

حالا با این‌همه حس بدی که بهت منتقل کردن تو اگه حتی همون حس ترحم رو هم بخری، به نظرت مشکلی داره؟

من رفتم تو یه مجموعۀ تابلوسازی و طراحی واسه اینکه کار Corel یاد بگیرم، به من کار نمی‌دادن. می‌گفتن شرایط دستت این‌جوریه، ما بهت کار نمی‌دیم.

یعنی وقتی کاردادن هم با یه دید بد بهم نگاه می‌کردن. می‌گفتم آقا به من این‌جوری نگاه نکن، با منم مثل اون کارگری که الان داره کار می‌کنه و کارآموزته نگاه کن. سر اینکه به منم به چشم یه آدمی که تو اون مجموعۀ کارگاهی با بقیه مساوی هستم نگاه بشه، بالای داربست پنج طبقه هم رفتم! با اینکه سخت بود برام ولی می‌خواستم بگم آقا اگه دیدی هست باید مساوی باشه. من شاید یه چیزی رو نتونم انجام بدم، ولی اگه کاری رو بتونم نصفه هم انجام بدم انجامش می‌دم. شاید تو بالارفتن از داربست کُند باشم، ولی انجامش می‌دم که بهت ثابت کنم باید با منم مساوی برخورد کنی. نه اینکه بگی این چون دستش این‌جوریه من نباید به این نردبون بدم ببره. دید خودم این بود که چرا یکی باید به من ترحم کنه از روی اینکه من دست ندارم؟ هرجا هم رفتم گفتم همون‌جوری که من لایقشم باید باهام رفتار بشه، مثل بقیۀ آدم‌ها. مساوات رو رعایت کنید. ترحم این دید رو میاره که نه نه تو داری اون مساوات رو رد می‌کنی و باید به تو بیشتر توجه بشه. ترحم این دید رو داره واسه بقیه میاره که چون تو معلولی می‌خوای فالوئر بگیری.

من یه دوستی داشتم به اسم صادق که توی پیج با من بود. بعد از اینکه خیلی به من فحش می‌دادن، رفت توی فیلتر کامنت‌ها و «چلاق» و «یه‌دست» و چندتا کلمۀ دیگه رو فیلتر کرد که کامنت نیاد سر اونا. سر اون دوتا پست خیلی اذیت شدم که گفتن تو می‌خوای با این کار فالوئر بگیری. ولی به خدا من دنبال فالوئر نیستم، من تنها کسی‌ام تو اینستاگرام که دنبال فالوئر نیستم.

نحوۀ برخورد آدم‌ها تو شبکه‌های اجتماعی مختلف با تو متفاوته یا نه همه‌جا یه جور برخورد می‌شه؟

اینستاگرام بدترینش بود. من تو فیس‌بوک خیلی دوست اینترنتی داشتم و اصلاً واسشون مهم نبود وقتی عکس من رو می‌دیدن. ولی تو اینستاگرام تا حالا چهارتا پیج از دست دادم؛ یعنی ریپورت شده. من حتی پیج ۳۰k-40k هم داشتم که این بچه‌های امنیت پیج زحمت کشیدن بستنش. باورت نمی‌شه اینستاگرام فضاش خیلی داغون‌تره. اصلاً انگار اونجا باید فرشته باشی تا قبولت کنن. نمی‌دونم چرا.

یعنی به دلیل اینکه آدمی که مچ دست به بعد رو نداره، غیرمعمولیه واسشون، تو رو نمی‌پذیرفتن؟

آره غیرمعمولیه. من می‌ترسیدم ویدئو ضبط کنم راستش رو بخوای؛ فقط صدا ضبط می‌کردم اون اوایل. تجربه که نداشتم توی تولید محتوا و می‌گفتم خودم باید یاد بگیرم. یعنی اون چیزی که می‌دیدم رو می‌رفتم انجام می‌دادم. دیگه با زور کتک و لگد هانتر من رفتم جلو دوربین. جلو دوربین رفتن همانا و فحش‌شنیدن همانا… تو دایرکت می‌اومدن فحش می‌دادن. نمی‌دونم آخه… برادر من تو بدت میاد چرا فالو کردی اصلاً؟!

اینکه الان علی‌رغم هنر و تخصصی که داری، دستت رو نشون نمی‌دی تو اینستاگرام، فکر نمی‌کنی تو دورانِ راهنمایی فضای مجازیت هستی؟

من وقتی از راهنمایی اومدم دبیرستان با یه فضای بازتری روبه‌رو شدم که حس کردم خب الان من می‌تونم اینجا همه کار بکنم.

فکر کنم دبیرستانِ تو توی فضای مجازی می‌شه توییتر. چون توی توییتر طبق تجربه‌ای که من داشتم با آدمی که معلولیت داشته باشه خیلی بهتر برخورد می‌شه به‌نسبت اینستاگرام. فکر می‌کنم اگه بیشتر توی توییتر باشی اون حیاط‌خلوت دوران دبیرستانت رو بهت برگردونه. درسته؟

آره توییتر خیلی خوبه. با استوری خود شما با توییتر آشنا شدم و گفتم بذار دوباره برگردم و ببینم اونجا چه خبره. (چون از خیلی قبل‌تر دو تا اکانت داشتم ولی نمی‌رفتم). فضاش خیلی بهتره. آدم می‌تونه همون چیزی باشه که هست، بدون رودرواسی. البته تا الان من رودرواسی نداشتم توی پیج اینستاگرامم، ولی توییتر فضاش خیلی بهتره.

شاید حرف شما درست باشه و اون فضای دبیرستانه توی توییتر باشه، ولی آدم از یه سنی به بعد خب هزارتا مشکل براش پیش میاد. من توی دبیرستان شاید دغدغه‌ام بازی بود، اینکه خودم پول‌توجیبی درآرم، تابستون برم توی بازار تهران کار کنم و پول خودم رو داشته باشم نسبت‌به هم‌سن‌هام و بگم دستم تو جیب خودمه. الان ولی توی این سن من باید به هزارتا چیز دیگه فکر کنم. اینکه من الان مشتری باید داشته باشم، اینکه مشتری واقعاً چشمش به اون عدده، دیگه نمیاد بگه تو چی کار کردی چی کار نکردی! تو هزارتا درگیری‌های روزانه تو جامعه داری! که این پروژه رو باید بگیری، اون مشتری پول نداد، این مشتری سرت رو کلاه گذاشت…، هزارتا دغدغۀ فکری میاد جلو ذهنت، بعد میای اینستاگرام رو باز می‌کنی می‌بینی چهارتا دایرکت فحش هم داری… ای بابا چه خبرتونه؟! آخه مگه من دارم خرجیم رو از شما می‌گیرم که این‌قدرم توهین می‌شنوم؟!

یعنی ترجیح می‌دن حتی از گزینه‌های آنفالو یا بلاک هم استفاده نکنن و خودشون رو تخلیه کنن و… بگن ما خوبیم و اونایی که ما می‌خوایم باید باشن. این براشون قابل پذیرش نیست که هرکسی حتی با نقص عضو می‌تونه تو این فضا باشه.

قابل پذیرش نیست براشون. نمی‌دونم باید چی کارش کنم. خواستم یه ذره خودم رو نشون بدم و تابوشکنی کنم به قول تو، خودم باشم… ولی خیلی فضاش سنگینه. من الان سی سالمه، سی سال با این مشکل زندگی کردم و بهش عادت کردم؛ یعنی تمام کارهام رو الان دارم با این نقص عضو انجام می‌دم و واسم هیچی نیست. نمی‌دونم چرا توی ذهن بعضیا، یه چیز خیلی بزرگیه.

فکر می‌کنم برای شروع مجدد بهتر باشه از اینستاگرام بیای بیرون و توی توییتر فعالیت کنی.

دوباره که می‌شه شروع کرد… ولی بذار برگردم به حرفایی که زدم. ببین، خیلی‌وقت‌ها من توی جمع‌هایی رفتم، خیلی‌ها میان یه سؤال‌هایی می‌پرسن که شاخ درمیاری. مثلاً تو جمع کاری یه دفعه میاد می‌پرسه: «حامد تو چه جوری میری دستشویی؟» برادر من، ما الان تو یه جلسۀ خیلی مهمیم، این چه سؤالیه؟!

تو جلسه با یه برندی بودیم که باید ایونتی براش طراحی می‌کردیم واسه بازی‌های آسیایی با چندتا فوتبالیست، بعد این سؤال رو پرسید و من چشم‌هام چارتا شد… گفتم: «حالا الان باید بگم؟» گفت: «اگه بگی ممنون می‌شم.» گفتم: «دستت رو یه بار ببند ببین چی کار می‌تونی بکنی، منم همون کار رو انجام می‌دم [می‌خندد]».

دلم می‌خواد که دوباره شروع کنم تو اینستاگرام، الان حالم بهتر شده و می‌تونم دوباره بیام جلو دوربین و بگم فلانی تو چرا داری این کارو می‌کنی… فلانی تو چرا داری فیشینگ تبلیغ می‌کنی. من تو پیجم هرچی که لازمه رو می‌گم.

ولی این رو هنوز نتونستی بگی که منم با همین معلولیتم می‌تونم محتوا تولید کنم. مگه این همه آدم دستشون تو ویدئو هست دارن ترحم می‌خرن که مثلاً ما ۱۰ تا انگشت رو داریم. چرا در مورد همین ویدئو تولید نمی‌کنی؟

اتفاقاً یکی از دوستام هم گفت بیا یه بار بشین جلو دوربین حرف بزن. گفتم ببین من یه اخلاقی دارم یه دفعه‌ای قاطی می‌کنم [با خنده]، یه دفعه یادم می‌افته چیا گفتن و داغ می‌کنم. گفتم من اگه بخوام بگم، باید دو نفر وایسید جلو دوربین، من رو بگیرید که به کسی فحش ندم و اسم نیارم [می‌خندد].

ولی تو فکرشم ببینم می‌تونم با خودم کلنجار برم…

بعد از این ویدئوی آخری که درست کردم به فکر افتادم یه ویدئوی طولانی‌تری بگیرم که خودمم بیشتر توش باشم. ولی بازم اون ترسه ه‌ست. الان بیشتر دارم فعالیت می‌کنم تو توییتر با آدمای بیشتر. فضاش اصلاً شبیه اینستاگرام نیست، خیلی فرق می‌کنه؛ نگاه نمی‌کنن که تو پیشینه‌ات چیه یا کی بودی و چی بودی… میان با اون چیزی که نوشتی بیشتر عکس‌العمل نشون می‌دن. نه به خودِ حامدی که هست. توی توییتر میان می‌بینن این حرفی که نوشتی درسته یا درست نیست. اما اینستاگرام تو یه چیزی رو بگو… می‌گن: «آهان تو همونی که اون شکلی بودی! همونی که اینجا اینجوری بودی!» بابا الان رو بچسب! چی کار به ده سال پیش من داری؟! چی کار به شش ماه پیش من داری؟!

مثلاً یکی اومده بود تیکه انداخته بود که چرا اینجا تو پیج اینستاگرامِ آموزشی میای دربارۀ فیشینگ می‌گی، گفتم آقا خب چه ربطی داره، من دوست داشتم این رو بگم. نمی‌دونم به خدا فازشون چیه تو اینستاگرام. ولی حتماً به این پیشنهادی که دادی فکر می‌کنم. پیشنهاد قشنگی بود.

اگه قرار بود یه شبکۀ اجتماعی باشی، چه شبکۀ اجتماعی‌ای می‌شدی؟

سیستم پیامک. نه تصویر داره، نه ایموجی (Emoji) رنگی داره. سیاه و سفید، کاراکتر هم معلوم.

یکی از سؤالات رو اعصابی که ازت می‌پرسن چیه؟

پرتکرارترین و رواعصاب‌ترینش می‌شه گفت اینه که خودت رو چجوری می‌شوری.

خیلی‌ها مثل تو هستن که شاید به خاطر معلولیتی که دارن خجالت می‌کشن و حرفی نمی‌زنن و اصلاً نمیان تو جامعه. چی می‌خوای بهشون بگی؟

می‌گم که خودتو جا بده. انجامش بده. یه جوری خودتو بکشون تو جمعیت و ثابت کن می‌تونی. حالا به هر طریقی که شده، حتی نصفه‌نیمه، ولی انجام بده بذار ببینن همون نصفه‌نیمه هم انجام می‌دی. یعنی حتی اگه شده با بدبختی بری بالای داربست، ولی نشون بده تو هم مثل اون کارگری که الان تو اون کارگاه داره ۱۵۰هزار تومن حقوق می‌گیره، مستحق اون ۱۵۰هزار تومن هستی، چون می‌تونی این کار رو انجام بدی؛ حالا یه ذره کندتر، ولی می‌تونی. هیچ‌چیز شگفتی وجود نداره که من مثلاً حالا این دستم این‌جوری شده، باید حتماً حقوق پایین‌تری بگیرم یا باید حتماً با یه دید دیگه به من نگاه بشه.

نترسن. برن جلو. خیلی سختی داره، شاید حتی اشکشون دربیاد واسه یه سری دیده‌شدن‌ها، یه سری غصه‌ها بخورن، ولی انجام بدن. بعداً خیلی خوشحال می‌شن خودشون. بعداً که با یه سری مقایسه می‌شن براشون خیلی شیرین می‌شه، که من الان تو این جایگاهم و اون تو این جایگاه نیست.

اگه بخوای یه آهنگ تقدیم به شنونده‌هامون کنی چیه؟

آهنگ روح سبز از شادمهر عقیلی.

پیوند کوتاه:https://www.nima.today/u6X5v

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *